خواب پریشان

رادمهر چندروز قبل اومد تو آشپزخونه و به من گفت :مامان چرا هرچی من میومدم پیشت تو میرفتی عقب.صبرکن خوب منم بیام.تازه فهمیدم موضوع از چه قراره.احتمالا خوابی دیده که توی اون این اتفاقات افتاده.پریشب هم حدود ساعت چهارونیم صبح اومد تو اتاق ما.با چشمهای اشک آلودکه مامان تو اتاقم سگ بزرگ اومده.من میترسم هرچی من بهش گفتم مامان جان خواب دیدی فایده نداشت.آخرش باهم رفتیم تو اتاقش لامپ رو روشن کردمو همه جارو بهش نشون دادم که هیچ سگی وجود نداره.اما چون حال روحیش اصلا خوب نبود تو تخت خودمون خوابوندمش.اما دیشب خوب خوابید و انگار خواب بد ندیده بود.البته گاهی اوقات هم تو خواب قهقهه میزنه و حرفهای خیلی جالب میزنه .اما این دومورد خوابهای بدی بود که رادمهر دید.امیدوارم دیگه خواب بد نبینی پسرگلم.دوستت دارم 

/ 5 نظر / 30 بازدید
دخترسنگ

آخ امان از خواب بچه ها تونستی به من سر بزن

مامان رزی

سلام دوست خوبم. شما امروز به وبلاگ رزی خانوم سر زدید و نظر گذاشتید؟

شکوه مامان ارمیا

سلام خانومی.خوبین شما؟ عزیییییییز دلم الهی که هیچوقت خوابهای بد نبینه و خوابهاش همیشه رنگی و شیرین باشن[بغل][ماچ] راستی با تاخیر فراوان سال نو مبارک[ماچ]

هاله

سلام بااجازه تازه اومدم خواب های کودکانست دیگه اینجوری !!!!!! من وقتی بچه بودم خواب های خیلی بدی میدیدم همش خواب میدیدم دزدا منو به گروگان بردن بعد هرشب تکرار میشد وحشتناک بود کابوس [اوه] [وحشتناک]

اشک شوق

سلام خوبید ؟ وای ماشالا رادمهر جون چقدر خوشگل شده منم دعا میکنم که دیگه خواب بد نبینه